۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ۱۱:۵۳

از حسرت تا پیدا کردن مسیر عاشقانه کشوردوست

از حسرت تا پیدا کردن مسیر عاشقانه کشوردوست

اشک‌هایش آرام روی گونه‌هایش می‌لغزیدند؛ نه برای فقدانی تازه، که برای حسرتی قدیمی. حسرت رسیدن به جایی که سال‌ها در آرزوی دیدنش زندگی کرده بود.

خبرگزاری مهر - مجله مهر: تکیه داده بود به پایه فلزی سبز چراغ برق؛ همان‌جا، کنار دیواری که این روزها برای خیلی‌ها بیش از یک دیوار ساده معنا داشت. نگران بودم پیراهن سفیدش، آن‌قدر سفید که انگار تازه از بسته بیرون آمده باشد، به گرد و خاک اطراف آغشته شود. خودش اما انگار هیچ توجهی به این چیزها نداشت. نگاهش جایی دورتر پرسه می‌زد؛ پشت همین دیوارها، میان تمام روزها و ماه‌هایی که برای رسیدن به اینجا انتظار کشیده بود. شاید به نامه‌هایی فکر می‌کرد که بارها نوشته بود تا اجازه آمدن بگیرد؛ به امیدهایی که هر بار در دلش جوانه زده و بعد بی‌صدا خشک شده بودند. شاید هم به حسرتی فکر می‌کرد که حالا دیگر نامش را خوب می‌شناخت.

می‌گفت: «معنی حسرت رو تازه فهمیدم. برادرم رو هم از دست دادم، اما این داغ فرق می‌کنه.»

کلمات را آرام بر زبان می‌آورد؛ انگار هر جمله را از جایی عمیق در سینه‌اش بیرون می‌کشید. حرف که می‌زد، اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌های لاغرش سر می‌خوردند. نه تلاشی برای پنهان کردنشان داشت و نه عجله‌ای برای پاک کردنشان. فقط می‌آمدند و ردشان روی صورتش می‌ماند؛ رد دلتنگی‌ای که سال‌ها فرصت بیان پیدا نکرده بود.

با بغضی که مدام میان کلماتش گره می‌انداخت، تعریف کرد: «هشت سال پیش خدا به دلم انداخت کمی تحقیق کنم. شروع کردم به قرآن خوندن. نشونه‌ها رو یکی یکی دنبال کردم و فهمیدم چقدر نمی‌دونم. از همون وقت مسیرم عوض شد.»

میان حرف‌هایش می‌شد رد سال‌هایی را دید که آرام و بی‌صدا گذشته بودند؛ سال‌هایی که برای او فقط گذر زمان نبودند، بلکه سفری درونی بودند. سفری که از چند سؤال ساده آغاز شده و کم‌کم مسیر زندگی‌اش را تغییر داده بود. حالا از آن روزها با اطمینان حرف می‌زد؛ با لحنی که نشان می‌داد آن جست‌وجو هنوز هم برایش ادامه دارد.

از قزوین تنها آمده بود. نه برای گردش و نه برای تماشای یک مراسم. تمام این مسیر را طی کرده بود تا فقط چند ساعت اینجا بایستد. دیشب را در میدان انقلاب گذرانده بود و فردا دوباره به شهرش برمی‌گشت. سفری کوتاه که شاید در ظاهر بیش از یکی دو روز طول نمی‌کشید، اما برای خودش حاصل سال‌ها انتظار بود.

او آمده بود تا آدم‌های دیگر شبیه خودش را ببیند؛ آدم‌هایی که شاید هر کدام داستانی متفاوت داشتند اما در یک نقطه به هم می‌رسیدند. مردان و زنانی که کنار هم ایستاده بودند و از چیزی محافظت می‌کردند که برایشان از هر دارایی دیگری ارزشمندتر بود. از باوری که دیر به آن رسیده بودند و آرزو داشتند کاش زودتر پیدایش می‌کردند؛ از مسیری عاشقانه که حالا بخشی از هویتشان شده بود و نمی‌خواستند آن را با هیچ چیز دیگری عوض کنند.

کد مطلب 6863021

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha