۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ۱۶:۰۰

«دختر اردوی آتش»، رمانی که در مرز تاریخ و خاطره بلاتکلیف مانده است

«دختر اردوی آتش»، رمانی که در مرز تاریخ و خاطره بلاتکلیف مانده است

جعفر گلشن روغنی در تازه‌ترین یادداشت خود به نقد و بررسی«دختر اردوی آتش» پرداخته است. این کتاب باوجود مستندات واقعی به تاریخ نزدیک و از سوی دیگر به دلیل بخش‌های تخیلی به رمان هم نزدیک تر است.

یادداشت مهمان، جعفر گلشن روغنی، پژوهشگر و نویسنده ادبیات پایداری: در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران (اردیبهشت۱۴۰۴) تازه‌ترین کتاب نشر ۲۷ بعثت به بازار نشر عرضه و در معرض مطالعه عموم قرار داده شد. این اثر که برخلاف سایر آثار نشر ۲۷ بعثت که در عرصه مستندنگاری و تاریخ دفاع مقدس به تولید آثار پژوهشی و خاطرات می‌پردازد، رمانی است برای مخاطب نوجوان که عنوان «دختر اردوی آتش » را بر خود دارد. به قول برخی از فعالان انتشارات مربوطه، از این رمان در نمایشگاه استقبال خوبی به عمل آمد و خریداران آن قابل توجه بودند.

در ۱۲ مهر ۱۴۰۴ مراسم رونمایی از این اثر که به قلم محمدعلی سپهر نگارش یافته، با حضور چندتن از فعالان حوزه ادبیات دفاع مقدس در کنار مدیر انتشارات مربوطه برگزار گردید تا مهر تاییدی بر اعتبار و اهمیت و رونق مطالعه اثر باشد در این کتاب داستان حضور دو دختر ۱۷ ساله دانش‌آموز از تهران روایت می‌شود که چون کمک‌های اولیه را آموزش دیده بودند و مهارت لازم در این زمینه را داشتند و طرز استفاده از سلاح را نیز می‌دانستند، برای کمک امدادگرانه به رزمندگان در منطقه کردستان بدانجا سفر می‌کنند تا پس از یک هفته به تهران برگردند. اما بنا به دلایل متعدد زمان حضورشان در آنجا به طول انجامید و با شروع جنگ تحمیلی بیش از گذشته حضور امدادی آنها اهمیت و نیاز پیداکرد. هدف و قصد سفر ابتدایی آنها مداوای نیروهای رزمنده انقلابی که در درگیری با عوامل ضدانقلاب کومله و حزب دمکرات کردستان در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ش، مجروح شده و در بیمارستان شهر مریوان کردستان تحت مداوا بودند.

بر اساس محتوای داستان و البته اشاره صریح ناشر در صفحات ابتدایی کتاب، رمان «دختر اردوی آتش» در ژانر واقع‌گرا نوشته شده است و چه بسا بتوان آن را داستانی تاریخی خواند. ناشر در صفحه ۸ آورده است: « این داستان بر اساس خاطرات واقعی دختران داوطلب امدادگر و رزمنده در دوران دفاع مقدس نوشته شده است». بدین ترتیب تکلیف خواننده را آشکارا، روشن و مشخص کرده است که مخاطب با اثری داستانی اما بر پایه خاطرات واقعی از تعدادی از دختران امدادگر مواجه است. متن داستان نیز همانگونه که در سطور بالا گفته شد، سخن ناشر را تایید می‌کند که بخشی از تاریخ جنگ تحمیلی هشت ساله را به صورت رمان روایت می‌نماید.

این کتاب رمان است یا خاطره‌داستان؟

حال این سئوال مهم و اساسی پدید می‌آید که آیا این کتاب، داستان و رمان است یا خاطره‌داستان؟ روشن است که رمان یا داستان به متن و اثری گفته می‌شود که نویسنده با تسلط بر کلمات و واژگان و تعابیر و اصطلاحات زبانی، نوشته‌ای خلاقانه و بر مبنای تخیل، خلق و تولید می‌کند. به عبارت دیگر داستان نویس با اتکا به قدرت کلمات و عبارات یعنی ادبیات، قصه‌ای را بر بنیان تخیل ساخته و پرداخته کرده، به خواننده ارائه می‌دهد تا بتواند مخاطب را در عالمی که خود ساخته است غرق و شیدا نماید. اهالی مسائل نظری ادبیات و داستان بر این نظرند که عنصر خلاقیت و تخیل داستانی که با اتکا بر ادبیات شکل می‌گیرد، مهمترین عنصر و رکن متن داستانی و طبیعتاً رمان است. حال چنانچه داستان‌نویس با بهره‌گیری از تاریخ، ماجرایی را در بستر زمانه و رویدادها و اشخاص و مکان‌های واقعی، روایت نماید، داستانی تاریخی شکل گرفته و نوشته شده است که از زیرگونه‌های جذاب و پر مخاطب و پرسابقه ادبیات داستانی است.

بر همین اساس به نظر می‌رسد چنانچه خاطرات فرد یا افرادی در قالب داستانی نوشته و گفته شود، آن را بایست «خاطره‌داستان» خواند. یعنی متنی که راوی خاطرات (می‌تواند خودِ صاحب خاطرات یا بازگو کنندگان خاطراتِ راوی باشد) برای جذاب و خواندنی‌تر شدن اثر، خاطرات را با کلمات و عبارات ادبی و تخیلی و نه‌چندان دقیق تاریخی آغشته کرده، بیان نماید. بدین ترتیب متنی پدید می‌آید که بن‌مایه خاطرات دارد اما از عناصر داستانی نیز به حد کفایت بهره گرفته است. این گونه آثار چند سالی است که در ایران روز به روز بیشتر نوشته و تولید می‌شوند و البته خوانندگان خود را یافته‌اند و کم و بیش به ژانری درخور توجه تبدیل شده است. بدیهی است بدان جهت که خاطره و صاحب خاطره(راوی) بازگو کننده جلوه‌هایی از تاریخ معاصر هستند، بنابراین گونه خاطره‌داستان را باید زیر مجموعه و زیرگونه داستانهای تاریخی بدانیم.

نکته مهم و قابل توجه در مورد کتاب «دختر اردوی آتش» این است که ناشر به صراحت این کتاب را درشمار ادبیات داستانی قرار داده و با ثبت مهری روی جلد کتاب، آن را دومین اثر داستانی انتشارات برای مخاطب نوجوان ذکر می‌کند. از سویی در بخش مشخصات اثر و صفحه فیپا، موضوع کتاب « داستان‌های کوتاه فارسی_ قرن۱۴» نوشته شده است. البته خود نویسنده یعنی محمدعلی سپهر نیز به صراحت خود را داستان‌نویس خوانده که سعی کرده است بخش اندکی از سال‌های جنگ تحمیلی را به صورت داستان برای مخاطب نوجوان و جوان روایت کند. او که به سال ۱۳۵۰ش در اسلام‌آباد غرب زاده شده است می‌گوید:« ما از کودکی با جنگ زیسته‌ایم. شهر ما بارها مانند غزه امروز، نابود و تخریب شد؛ با این تفاوت که مظلومیت آن کمتر روایت شد. در برخی موارد، ویرانی‌ها و تعداد شهدا حتی از آنچه امروز در غزه می‌بینیم بیشتر بود».

«دختر اردوی آتش» خاطره‌داستان است

در پاسخ به پرسش اصلی مطرح شده در این مقاله که به دنبال روشن کردن وضعیت محتوا و گونه متن است باید گفت هرچند آقای سپهر تلاش کرده است تا داستان بنویسد اما در عمل توفیق کامل نیافته است بدان شکل که می‌توان گفت نزدیکی این کتاب به آثار گونه خاطره‌داستان بیش از گونه داستانی است. این کتاب، محتوای اثر را به دو بخش مجزا تقسیم می‌نماید و بر این نظر است که تقریبا نیمی از کتاب رمان و داستان است و نیمه دیگر تاریخ شفاهی و خاطرات. این آشفتگی و عدم یک‌دستی را اینچنین می‌توان توصیف کرد:« از صفحه ۱۰۰ به بعد، وقتی وارد شهر مریوان می‌شوند، داستان دیگر از حالت رمان خارج شده از یک جایی به بعد فقط گزارش می‌دهد و صرفًا اطلاعات ارائه می‌کند. از اینجا به بعد، غلبه تاریخ شفاهی بر رمان مشهود است. در قالب طرح رمان، باید شخصیت‌ها و موقعیت‌ها خلق شوند. در خاطره و تاریخ شفاهی، نیازی به ساختن شخصیت‌ها یا موقعیت‌ها نیست، زیرا همه چیز به صورت تعریف شده ارائه می‌شود. اما در رمان، باید فضاسازی شود، باید شخصیت‌ها ساخته و پرورش داده شوند. در ۳۰ صفحه آخر اثر نیز با انبوهی از اطلاعات روبه رو هستیم. این روش در تاریخ شفاهی و خاطرات قابل قبول است، اما در رمان مناسب نیست».

رمان فاقد فهرست اولیه است

نکته دیگری که می‌تواند موید غیر داستان بودن اثر باشد، وجود فهرست مطالب و فصول است. در بیشتر کتاب‌های داستانی و رمان‌های مشهور و برجسته خبری از فهرست مطالب و فصل‌ها و بخش‌ها نیست و حتی المقدور به ذکر عدد در مقام عنوان‌های فصل و بخش اکتفا می‌شود. اما در کتاب خاطرات یا آثاری که از خاطرات و تاریخ بهره دارند، فهرست مطالب و فصل‌ها و بخش‌ها هم در ابتدای کتاب آورده می‌شوند و هم هر فصل و بخش دارای عنوان‌های صریح و روشن و گویااند به نحوی که خواننده را به صراحت به محتوای فصل یا بخش آشنا و رهنمون می‌سازد.

البته در میان آثار داستانی برجسته جهانی، نمونه‌هایی نیز یافت می‌شود که فهرست مطالب دارند و هر فصل یا بخش دارای عنوانی مستقل هستند. ظاهراً در نوشته‌های داستانی پیش از دوران معاصر این آثار بیشتر به چشم می‌خورد و هرچه به دوره معاصر و جدید نزدیکتر می‌شویم، رمان‌ها عاری از فهرست مطالب و عناوین فصول و بخش‌ها هستند. دون کیشوت اثر سروانتس، بینوایان اثر ویکتور هوگو، موبی‌دیک اثر هرمان ملویل و سرخ وسیاه اثر استندال از جمله رمان‌های برجسته‌ای هستند که فهرست مطالب و عناوین فصول دارند.

در کارهای جدید نیز می‌توان به کتاب رئیس جمهور اثر آستوریاس نیز در همین زمینه اشاره کرد. در کتاب «دختر اردوی آتش» به طور آشکار با فهرست مطالب مواجه هستیم که در صفحه ۷ کتاب منتشر شده است. جالب این که عناوین فصول در فهرست مطالب نیز همچون کتاب‌های بهره‌مند از خاطرات و تاریخ، به روشنی خواننده را از محتوای فصل آگاه می‌سازد، برخلاف فهرست مطالب آثار داستانی که عناوین فصول گویای محتوا نیستند و حتی داستان‌نویس تلاش می‌کند عناوینی را به کاربَرَد که ناروشن و نامشخص باشند تا خواننده در تعلیق ِمحتوا قرار بگیرد و چه بسا به دانستن چیستی ادامه داستان، تشویق گردد. در این کتاب عناوینی همچون «مریوان، دیوار صوتی، گاو، حمام، شبیخون، بوی نان، دکتر هندی، لودر، دزلی و اردوان» به صراحت از مکان یا اشخاص و موضوعاتی حکایت می‌کنند که در متن از آنها سخن گفته شده‌است و در عالم واقع وجود داشته، همچون متون داستانی تخیلی نیستند.

به هر ترتیب محتوای اثر را چه در قالب داستان و داستان تاریخی و چه در گونه « خاطره داستان» قرار دهیم به نظر می‌رسد که بدان جهت که بستر متن، وقایع تاریخی است که در زمان و مکان مشخص وقوع یافته است، باید از هرگونه خطای تاریخی به دور باشد. به عبارت دقیق‌تر بدان جهت که متن قضایا و ماجراهای سال‌های بعد از پیروزی انقلاب و اوایل جنگ تحمیلی در تهران و کردستان را روایت می‌کند، نباید از اطلاعات نادرست و نادقیق برخوردار باشد. از این رو شایسته است که زمانه اتفاقات به درستی ترسیم شود و در بیان شیوه زیست افراد در منطقه کردستان به نادرستی سخنی گفته نشود. بنابراین چناچه با این رویکرد و از منظر تاریخی و اجتماعی بر محتوای اثر نظر افکنیم، به نظر می‌رسد که نکات زیر در متن اثر قابل تامل است:

«دختر اردوی آتش»، رمانی که در مرز تاریخ و خاطره بلاتکلیف مانده است

۱) صرف‌نظر از ویراستاری ناخوشایند صفحات اولیه کتاب بخصوص صفحات ۱۰ تا ۱۲، تعابیر و جملاتی آورده شده است که به نظر می‌رسد دور از واقعیت هستند، آن گونه که در صفحه ۱۱ این جمله رخ‌نمایی می‌کند:« پلاکارد سفید بزرگی را جلوی جمع حرکت می‌دادند که از گل و لای خیابان رنگی شده بود و همه پشت آن حرکت می‌کردند و شعار می‌دادند». حال سوال این است که اگر پلاکارد را، پارچه نوشته یا تصویر و نوشته‌ای کاغذی بدانیم که بر روی تکه چوبی قرار داده شده است تا در طی مسیر در بالاترین نقطه از جمعیت در دست فرد یا افرادی به حرکت درآید، بنابراین چنین به‌نظر می‌رسد که نمی‌تواند در گل و لای فرو رود و از آن رنگین شود. اگر چنین می‌شد پس باید افرادی که پلاکارد را حمل می‌کردند آغشته در گل و لای می‌شدند.

۲) متن کتاب از سفر دو دانش آموز ۱۷ ساله در سال ۱۳۵۹ش از تهران به کردستان حکایت می‌کند. با این حال در صفحه ۱۵ آورده‌ می‌شود که « خواهر شهسوار از امدادگرهای قدیمیه». این عبارت دال بر این است که این دانش‌آموز سال‌هاست که به امر کمک‌های اولیه مشغولیت دارد. درحالی که دختر ۱۷ ساله و سال‌ها فعالیت امدادگری که از آن با تعبیر « امدادگر قدیمی» یاد شده، به نظر صحیح نمی‌آید. چند صفحه بعد نیز نویسنده برای توصیف شهر تهران در سال ۱۳۵۹ش از عبارت «شهر بزرگ و دودزده» بهره می‌گیرد. توصیفی که درست به نظر نمی‌آید زیرا همگان می‌دانیم که دودزدگی و آلودگی هوای تهران مربوط به دو سه دهه اخیر است و در سال ۱۳۵۹ش چنین عبارتی مرسوم و معمول نبوده است. در همین زمینه نیز نویسنده در صفحه ۲۶ عبارت «تهران بزرگ» را به کار می‌بَرَد که قطعاً اصطلاحی است مربوط به دو دهه اخیر و در سال‌های اوایل پیروزی انقلاب چنین اصطلاحی بهیچوجه درباب تهران گفته نمی‌شده است.

۳) عبارت «از دکه‌ای کنار جاده چای خریدند و از دشتهای گسترده کشاورزی و زمین‌های بایر و کوه‌های همدان گذشتند و راهی کرمانشاه شدند» در صفحه ۲۷، صحیح به نظر نمی‌رسد زیرا برخلاف امروز که دکه‌های متعدد و بسیار کنار جاده‌ها هست و چای در لیوان یکبار مصرف و فلاسک به فروش می‌رسد، در گذشته اینچنین نبود که دکه‌ها چای بفروشند. فروش چای مخصوص قهوه‌خانه‌های سر راهی بود و از ظروف و لیوان‌های یکبار مصرف که مسافران با آنها چای بخرند خبری نبود، بلکه مسافران باید در قهوه‌خانه یا دیگر اماکن می‌نشستند و چای با استکان و نعلبکی نوش‌جان می‌نمودند.

۴) نویسنده گرامی براساس جو زمانه از به کارگیری واژه «وطن پرست» در صفحات ۲۹ و ۳۸ ابایی ندارد اما همگان می‌دانیم که پرستش مخصوص ذات خداوند است و این عبارت ناصحیح و غلط است. بنابراین صحیح آن است که عبارت «وطن‌دوست» به جای آن به کار گرفته شود.

۵) نویسنده آنگاه که می‌خواهد وضعیت پوشش چند زن محلی در استان‌های کرمانشاه و کردستان را توصیف کند می‌نویسد:«چند مرد و دو زن با لباس محلی با آنها سوار ماشین شدند{تا از کرمانشاه به کردستان بروند}. زن‌ها روی لباس‌های رنگی خودشان اورکت‌های خاکی پوشیده بودند و سروکله‌شان راپیچیده بودند»(ص۳۷). حال سوال این است که آیا در تابستان ۱۳۵۹ش که این ماجرا روایت می‌شود، سرما به حدیست که اینچنین پوششی لازم است؟ و اگر اینچنین است، زن‌های محلی و پوشیدن اورکت‌های خاکی رنگ؟ می‌دانیم که در آن زمان دو جور اورکت خاکی آن هم مخصوص رزمندگان در دسترس بود یکی آلمانی و دیگری کره‌ای. حداقل این است که در شهری همچون تهران این دوگونه اورکت بر تن برخی از مردان دیده می‌شد که کلاهی متصل به خود داشت. اگر برای دوری از سرما چنین لباسی برتن زنان محلی کرد هم باشد واقعاً جای تعجب بسیار است.

۶) افزون بر نکات ذکر شده جملات و عباراتی نامناسب و گاه مضحک در کتاب به قلم آمده است. از جمله «سارا و صدیقه با ژسه‌ها وارد حمام{حمام عمومی در مریوان} شدند. صدیقه تفنگش را هم آورد و زیر دوش آب گرم، مقابل چشمان متعجب و گردشده سارا حسابی شست»(ص۱۰۶) ؛ «دمای هوا نزدیک صفر رسیده بود و سبیل سربازها قندیل بسته بود»(ص۱۷۵) که مشخصاً نادرست است زیرا، آب در دمای صفر و زیر صفر درجه یخ می‌بندد ؛ «عراق {به رهبری صدام حسین}برای فتح خوزستان تمام ارتش خود را به کار گرفته بود و پیشروی می‌کرد. نام عربی برای خرمشهر ایران انتخاب کرده بود»(ص۲۲۹). می‌دانیم که براساس اسناد و مدارک تاریخی از اوایل دوره قاجار نام «مُحمره» به واسطه قبایل عرب زبانی که در آنجا زندگی می‌کردند، بر این منطقه اطلاق می‌گردید بدان حد که در طول دوره قاجار از آن شهر به همین عنوان نام‌برده می‌شد و شیخ خزعل نیز مدتی با عنوان حاکم محمره، بر آن حکم راند. در دوره حکومت رضاشاه و با فعالیت فرهنگستان زبان فارسی در ۱۳۱۴ش، نام آن به خرمشهر تغییر کرد. برخی عرب زبانان جنوب ایران و اهالی عراق و کشورهای جنوب خلیج فارس همچنان از نام عربی محمره استفاده می‌کنند. صدام با بهره‌گیری دوباره از نام قدیمی و عربی محمره، قصد داشت در حرکتی تبلیغاتی، آنجا و اهالی عرب زبانش را جزئی از کشور عراق قلمداد نماید.

۷) یکی از مهمترین نکته‌هایی که در باب محتوای کتاب می‌توان ذکر کرد، نگاه امروزی به مسائل و پدیده‌ها و استفاده از ابزار و وسایل امروزی در زندگی سال‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است. بدین شکل که با تفکر و منظر وفور و فراوانی و گستردگی استفاده از لوازم زندگی، به زندگی مردم عادی در شهر و روستا نظر انداخته شده است. در مقام مثال، در صفحه ۱۷۲ به گونه‌ای حسرت‌آمیز سخن گفته شده است به شکلی که یک شهری، زندگی سخت و دشوار محیط روستایی را ایده‌آل و آرزوی خود می‌خواند. به خوبی می‌دانیم که در آن سال‌ها برخلاف امروز، بیشتر جمعیت ایران یعنی حدود ۷۰درصد جمعیت ایران روستانشین بودند و روستاها در حداقل امکانات زیستی به سر می‌بردند. آنگونه که در تصور بسیاری از مردم زمانه، زندگی روستایی فلاکت‌بار، همراه با درد و رنج و عذاب و بی‌برقی و مرگ و میر و بیماری‌های فراوان به سبب نبود امکانات بهداشتی و مراکز پزشکی بود. حال نویسنده در کتاب آن را اینگونه حسرت‌بار توصیف می‌کند: «امروز آرزو کردم جای اون دختر چوپان باشم. عجب موهایی داشت. چی می‌شد اگر چند سال مثل اون زندگی می‌کردم. یه خانواده جمع و جور توی خونه‌های سنگی دره داشتم. دوست دارم گوسفندها رو بدوشم و ماست و پنیر درست کنم. کنار بخاری هیزمی بخوابم و غذاهای محلی بخورم. صدیقه گفت: من هم عاشق بوی خونه‌هاشونم. دوست دارم یه عالمه بچه دماغو داشته باشم، مثل این ها توی دشت بزرگ کنار کوه. اسب سواری. جمع کردن تخم مرغ‌ها، بافتن موها، دوشیدن بزها». یا در صفحه ۱۹۵ آمده است دخترهای کرد روستایی « از دشواری زندگی در روستا حرف زدند. سارا گفت: خوش به حالتون، آرزوی من زندگی توی اون اتاق‌های گِلی گرم و فسقلی کنار گاو و گوسفندهاست».

۸) نگاه امروزی نویسنده کتاب به مسائل و شیوه زیست مردم، سبب شده است که در به کارگیری برخی از وسایل زندگی در سال‌های ۱۳۵۹و۱۳۶۰ش نیز دقت کافی صورت نگیرد. همچون استفاده از «بُرِس» برای شانه کردن موی سر از سوی دختران(ص۱۵۴و۲۲۴) که به نظر می‌رسد چون امروزه عموماً زنان و دختران از انواع و اقسام برس‌ها استفاده می‌کنند، در آن روزگار هم مرسوم بوده است. درصورتی که می‌دانیم مهمترین وسیله برای این کار درمیان عموم زنان در آن سال‌ها، شانه‌های کوچک و بزرگ، چوبی و پلاستیکی بود و استفاده از برس چندان معمول و مرسوم نبود و آنچنان درشمار لوازم زندگی زنانه همچون امروزه جای نگرفته بود. بر همین روال نیز در ص۱۸۳ از پیرزنی فرتوت در روستایی دورافتاده از شهرهای استان کردستان سخن می‌گوید که عینک به چشم داشت. یا در صفحه ۲۱۵ از «یک برگ قرص سرماخوردگی معمولی» سخن می‌گوید و در صفحه ۲۲۲ از پیرزن‌های روستایی کُرد با عنوان «حاجیه خانم» یادکرده‌است. همه این موارد بر فراهم بودن و دردسترس بودن وسایل و امکاناتی سخن می‌گوید که حاصل و برآمده از وضعیت زندگی انسان ایرانی شهرنشین و چه بسا روستایی امروز است. در زمانه‌ای که فناوری و تولید و مصرف فراوان جهانی، همه چیز را در اقصی نقاط سرزمین ایران از شهر گرفته تا روستاهای دورافتاده توزیع و گسترده ساخته است. افرادی که دهه شصت شمسی را درک کرده‌اند، می‌دانند که رفتن به حج همچون امروزه سهل و آسان نبود و چنانچه فردی مشرف به حج می‌شد، پیش از سفر و پس از بازگشت تا چند روز انواع و اقسام مراسم برایش برپا می‌شد و اتفاقی خاص و ویژه در زندگی وی و اطرافیانش به حساب می‌آمد. حال یک زن روستایی بی‌بضاعتِ کُرد که در دریافت نخستین امکانات زندگی درمانده است، حج رفته و با عنوان حاجیه خانم از او یاد می‌شود. بسیار بعید است.

۹) نکته دیگر این که مولف در ص۲۱۲ با اشاره به دستمال سرخ‌رنگی که یکی از رزمندگان در آنجا به گردن داشت، سخنی منقول در معرفی گروه دستمال سرخ‌ها می‌آورد که درست و جالب نیست. « این پارچه‌ها تیکه‌های لباس یکی از همرزم‌های ماست که موقع شهادت تنش بود. حالا ما به گروه دستمال سرخ‌ها معروف شدیم و قسم خوردیم که برای زنده نگه‌داشتن خون اون تا آخرین نفر با {کردهای}جدایی طلب‌های بجنگیم». این تعریف درحالیست که براساس خاطرات و آثار منتشره، مشخص شده است که گروه دستمال سرخ‌ها به تعدادی حدوداً پنجاه نفره از پاسداران تهرانی گفته می‌شود که از مرداد ۱۳۵۸ش برای مقابله با کردهای ضدانقلاب و جدایی طلب (طرفداران حزب کومله و حزب مکرات کردستان)، تحت فرماندهی شهید اصغر وصالی در شهرهای مختلف کردستان حضور یافتند و تا زمان شهادت وصالی در اواخر آبان ۱۳۵۹ در آنجا به صورت سازمان یافته می‌جنگیدند. عبدالله نوری پور از سران اصلی گروه دستمال‌سرخ‌ها در خاطراتش چگونگی این نامگذاری و وجه تسمیه آن را اینچنین روایت می‌کند: پس از ورود به اردوگاه پیشاهنگی قبل از انقلاب در حومه شهر کرمانشاه به نام اردوگاه آموزشی «خضر زنده» (اردوگاه آموزشی شهید منتظری کنونی) در سوله‌ای داخل اردوگاه به جستجوی وسایل پرداختیم.

در میان وسایل بجا مانده، صندوق‌های چوبی دربسته و میخ خورده توجه‌ او را جلب کرد. با باز کردن جعبه «پارچه‌های قرمز رنگ مرتب و تاشده، بانظم کنار هم چیده شده بودند. بوی خوشی هم داشتند. رنگ سرخ دستمال ذهنم را به کار انداخت و چهره شهدایی که در جریان پیروزی انقلاب دیده بودم، جلوی چشمم ظاهر شدند. یکی از دستمال‌ها را برداشتم. سه گوش بود و در اندازه تقریباً سی‌سانت در سی سانت. باقی‌شان هم به همین ترتیب و اندازه. ... دستمال را از دوگوشه گرفتم، لوله کردم و نوار سرخ را دور پیشانی‌ام بستم. دوباره بازکردم و انداختم گردنم و دو گوشه‌اش را زیر گلو گره زدم. به خودم که آمدم، بچه‌ها دوره‌ام کرده بودند. ...{هر کسی چیزی می‌گفت تا اینکه}گفتم: تو اون جعبه بغل دست من پُره از این دستمال‌ها. یکی یه دونه بردارید ببندید گردنتون. هر وقت هم درگیری پیش اومد باز کنید ببندید پیشونیتون. به رنگ خون شهداست. ... با این دستمال‌های سرخ که همرنگ خون شهداست مثل سربداران همین‌جا پیمان می‌بندیم تا پیروزی نهایی، پیرو اهداف امام خمینی باقی بمونیم. از راه و رسم شهدای اسلام منحرف نشیم و اگه ان شالله در این راه شهید شدیم، اون دنیا همدیگه رو با همین نشان که به گردن داریم ملاقات کنیم و از خدا بخواهیم به دیدار امام حسین(ع)مشرف بشیم. موقع درگیری هم به تبعیت از مولا علی {که دستمال زرد بر پیشانی می‌بستند}دستمال‌ها رو به پیشانی ببندیم و در مواقع عادی دور گردنمون حفظش کنیم».

۱۰) آخرین سخن درباب محتوای کتاب مربوط به مطلب صفحه ۲۳۵ است که می‌نویسد:«مردم در تنگنا بودند و امکانات زندگی بی‌دغدغه برای هرکسی فراهم نبود. مواد غذایی کمیاب بود و باید با کوپن تهیه می‌شد. شیر، شکر، روغن، برنج و سیگار نوبتی و کوپنی در اختیار خانواده‌ها قرار می‌گرفت و قیمت بازار سیاه سر به فلک می‌کشید». نکته تاریخی قابل تامل در این جملات این است که با تصویب تشکیل «ستاد بسیج اقتصادی کشور» در مهر ۱۳۵۹ توزیع کوپن در آبان ماه در دستور کار این ستاد قرار گرفت. از این رو نخستین کوپن‌ها در بهمن ۱۳۵۹ بین مردم توزیع گردید تا با آن هر خانوار بنابر به تعداد افراد خانواده، سهمیه قند و شکر با نرخ پایین دولتی دریافت نمایند. کوپن‌ها به تدریج دیگر مایحتاج اساسی خانوارهای شهری و روستایی را دربرگرفت و علاوه بر قند و شکر، روغن، گوشت،مرغ، تخم مرغ، برنج، صابون، پودر شوینده و کره و پنیر، در شمار اقلام کوپنی به حساب آمد. نکته این که شیر درشمار کالاهای کوپنی جای نداشت.

کد مطلب 6863311

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha